من و نقاش
شعر من و نقاش برگرفته از تفألی به دیوان جناب حافظ سروده شد که آن بزرگوار، نقاش را برایم انتخاب کرد. به نام خانوادگی من هم که می خورد اما اذعان می کنم که هیچ هنری در نقاشی ندارم فقط امیدوارم بتوان تصویر دهنم را در متن هایم نشان دهم.
امشب برایاین دلم
هدیه فرستاده خدا
تا این من پر مدعا
نقاش گردم در سما
زین پس بجای نام من
نقاش گیرد جان ز تن
با این غم بی منتها
از عکس و از رویای من
این که بگیرم لحظه ای
عکسی ز خاطر یا ز دل
یا که کشم یک نقش غم
از خاطر عاشق ز دل
از این من و از این سرم
هرگز نگیرد ریشه ای
بلکه خداوند کریم
برمن سپارد هدیه ای
من نقش از بالا زنم
برهر تن بینا زنم
نقشی اگر گیرد دلم
بر عاشقی دانا زنم
نقش و نگین این دلم
همچو نبشته بر تراب
برق و نوایی نو زند
بر این تن رنجیده ام
نقاش گر گوید ز دل
ار آفریند نقش دل
نقشش ندارد ذره ای
بر این امید مانده ام
