بوی پیری
وقتی تو آینه نگاه می کنی بوی پیری را هم احساس خواهی کرد. پیری به اندازه سن نیست به عمر هدر رفته است که در همه وجود دارد و در من بیشتر.
بر رخم آن کوه های مرتفع پیدا شده
بر سرم برفی ز مهرعاشقی بر پا شده
در درونم شور عشقی دائمی غوغا کند
بر دل نازک دلم صدها ترک رسوا شده
در تنم صد آبله از دردها روئیده است
در صدایم لرزشی از هیبتش گویا شده
بر زبانم زخم هایی بر تن نازکدلان
در غرورم چالشی از هجوها سکنی شده
در گلویم غده ای چرکین صدایم را شکست
در قدومم لرزشی بی انتها مأوا شده
در نگاهم سایه ای تاریک تر از سایه ام
بر نفیرم نغمه ای سنگین تر از معنا شده
در پی نقاش بودم تا کشد نقش دلم
نقشه ای بی رنگ و بی خط و خطوط تا شده