رادمان
روزگاری این این دلم در خود نشانی شاد داشت
بهر خوبان زمان یکسر زبانی گرم داشت
از درون خود برای شادی صاحب دلان
آرزوهای فراوان ایده هایی نرم داشت
دوش من دیدم درون خانه ای صاحب قدم
آنکه در رویش نشانی از قدوم گرم داشت
من در این دیر فنا بس گشته ام آزرده ام
لیک این درد درونم دیشبی پیروز داشت
آن خداوند کریم و این خدای عاشقان
روزگاری بهر نیکان درونش لحظه هایی شاد داشت
نیست در دل جز امل از این خدای جان و دل
بهر آن نیکو رخی کو بر سخن اسرار داشت
ما پری رویان زیبا و نگین پر گلیم
لیک باغ این گلستان یک گلی را کسر داشت
لم بده بر هیبتش تا دل شود تا پای گرم
تا ببینی آنکه او را دیر داد اصرار داشت
کم بیاید گوهر و دری که در دریای غم
شاد گرداند دلی را کو نشانی سرد داشت
این منم این که دلش با دلبران نیک روی
نیک روزی می شود آنکه دلی بی ساز داشت
نیک و بد را او دهد بر ما همانی که دلش
بهر دلهای حزین اما پر از احساس داشت
تو بدار یک حرف از هر بیت من بهر خودت
آنچه را نقاش در بوم دلش در خود بداشت