رفتن دایی محمد
دایی محمد هم رفت. با رفتن دایی محمد، داغ بیشتری از قبل برامون زده شد. انگار یواش یواش داره تعداد رفته های خوب از مونده های خوب پیشی میگیره!
باز این دنیا وجودی، دلبری از ما گرفت
باز یک مرد نجیب و شاخه رعنا را گرفت
باز این دنیا بدهکار دلم شد همچو غم
سوختم دیوانه گشتم بسکه دریا را گرفت
نیست این دنیا دلیلی بهر درمان دلی
این عروس و این عجوزه باز دنیا را گرفت
ما در این دیر فنا هر دم خوریم خون دلی
از همان یاران زیبایی که او از ما گرفت
زیستن در این بیابان پر از تیغ و کویر
ناگزیرم از بهشتی که خودش از ما گرفت
آن بهشت چون جهنم از تن گم گشته ها
از همان رویین تنانی که خدا از ما گرفت
باشد این دنیا دلیلی بر وجود من ولی
من که باشم غم خورم بر آدمی که پا گرفت
نقش و نقاشی من هر دم زند نقشی دگر
از دم و از خاطراتی که خودش تنها گرفت
